این بار تو سوال بی جواب شدی
این
روزها هم تهران مثل همه روزهای دیگر نفس می کشد...گاهی آسان و گاهی به
سختی . دوباره همه چیز عادی و تکراری شد و تو برای مردم تنها آگهی روی
دیوار و صفحات روزنامه شدی . همه از کنار حجله ات رد می شوند...گاهی نگاهی
به حجله روشنت می اندازند و گاهی نه . اما تو در قاب عکست همیشه به آنها
می خندی ، حتی به آنان که تو را نمی بینند ، شاید هم نمی خواهند که...!
اما
اینجا هنوز نمی توان نفس کشید . اینجا نمی توان از مقابل عکس خندانت رد شد
، نگاه کرد و اشکی نریخت . اینجا هنوز صندلی ات خالی است ، کسی توان نشستن
بر آن را ندارد .
هر
روز صبح که از میان دود و دم ترافیک به تحریریه می رسیم ، مثل همیشه منتظر
دیدنت هستیم...ما می رسیم و تو نیستی . هر بار که در باز می شود ، منتظر
دیدنت هستیم با لبخندی بر لب ، گزارشی در دست یا شوقی در نگاه برای دیدن
آانها که سوژه دوربینت کرده ای . کار تمام می شود... ما می رویم و تو نمی
آیی . تو هیچ وقت نمی آایی و این باورمان نمی شود .
این
روزها تنها اخباری که با دلمان پیگیری می کنیم وگوش به زنگ شنیدنش هستیم ،
اخبار مربوط به رفتن توست . به خاطر می آورم هیوا گفته بود: " تمام رفته
ها بازمی گردند...و به همین دلیل است که درها باز و بسته می شوند ." !
شاید به همین دلیل است که لنگه های در تحریریه هم با ما به انتظار تو
نشسته است ؛ با آن که آمدم و دیدمت و به دست خاک سپردمت... اما هنوزهم
منتظرم ، هنوزمی گویم می آیی .
دلتنگ
که می شوم با خود می گویم برای برنامه خبری چند روزی به سفر رفته ... چقدر
طولانی است این بار ماموریت تو ! هر نشست مطبوعاتی و برنامه خبری که می
روم به صندلی ها نگاه نمی کنم تا نبینم تو نیستی تا با برق همیشگی نگاهت
کنجکاوانه به کسی که بر صندلی قرمز تکیه زده بنگری و سوال بپرسی...بپرسی و
جواب نگیری .
چقدراز
سوال بی جواب بیزار بودی و حالا رفتنت سوال بی جوابی شد ه که بر چشم های
ما سنگینی می کند ؛ چشم ها می بارد اما هنوز سوال ها بی جواب است...
شنیده ام دلبند شیرینت بی تابی تو را می کند ، چشمان او هم می بارد ، ولی تو هنوزهم سوال بی جوابی...
آسمان ابری چشمان مادرت هرگز باز نمی شود ، اما تو باز هم سوال بی جوابی...
پدرت اما دیگر نمی بارد ، دیگر قطره اشکی نمانده که ببارد ....ولی تو هنوز سوال بی جوابی .
این
تو بودی که می گفتی هر سوالی جوابی دارد ، امروز پنهان بماند فردا آشکار
می شود . می خندیدی و با پیروزی می گفتی :" خورشید که همیشه زیر ابر نمی
ماند "... تو چه ؟ بگو تو کی از زیر ابرها بیرون می آیی ؟!
به
یاد داری آن روزها را که دلت شکسته بود از محرومیت آنان که در جنوب شهر
دیده بودی ؟ آن روزها که آتشی رفت ؟ آان روز که خبر کودک آازاری در مشهد
را خوانده بودی ؟ آن روز که ممیز در بستر بیماری جان سپرد و نوزری در
بیمارستان بستری شد ؟ آن روز که آن هواپیما در کن سقوط کرد... انفجار قطار
ها را در مسیر مشهد به یاد داری ؟ چه روزهایی که با دل شکسته پشت میز
نشستی ! عکس ها را دیدی و باریدی ... نشستی و نوشتی و باریدی ، اما هیچ کس
جز ما که کنارت می نشستیم بارش ابرهای آسمان چشمانت را ندید و نگرانی ات
را برای چه می شود ها ، آشفتگی ات را برای چرا ها و خشمت را برای نگفتن
ها... !
حالا
این روزها باز هم کسی بارش چشمان ما را نمی بیند که می نشینیم و از نبودنت
می نویسیم و از بی جواب ماندنت... از قامتی که سوخته بود و کسی نمی شناخت.
تو بودی ! ما که می شناسیمت ؛ از دست های پر قدرتت که قلم می گرفت و می
نوشت و کسی نمی توانست باور کند آن دست هایی که تنها حلقه طلایی به آان
مانده بود و نه گوشت و پوست ، دست تو باشد...اما ما می شناختیم . از
چشمهایی که با مردم می خندید و حالا روی زمین بود و کسی نمی دانست چشمان
توست ....ما که می دانستیم . از قلبی که عاشقانه می تپید و از آن تنها دود
و ته مانده سوخته ای بیش نمانده بود. از تو ، تویی که هنوز بین ما زنده ای
.
آن
روزها که پر تلاش و پر طراوت از راه می رسیدی و با هیجان روزنا مه ها را
ورق می زدی ، تیتر ها را می خواندی و تجزیه و تحلیل می کردی ،آن روزها که
لیوان چای به دست سر میزها می آمدی و با شوخی و مزاح سعی می کردی از خستگی
ما کم کنی ،آن روزها که گوشی تلفن از دستت نمی افتاد تا به خط قرمز برسی ،
آن روزها که با سردبیر در مورد گزارشت بحث می کردی...حتی لحظه ای فکر نمی
کردم امروز برای نبودنت بنویسم و بی جواب ماندنت . اما انگار دیگر باید
همه ما باور کنیم که باید روزی برای یکدیگر بنویسیم .
شما... ! اگر شما روزی پشت میز نشستید تا برای من بنویسید لطفا به خاطر داشته باشید بنویسید نیمه آذر چه بر همه ما رسانه ای ها گذشت . لطفا بنویسید نیمه آذر 84 میان آهن پاره های سوخته ، گل و لای و خرابه های شهرک توحید یکی یکی بدن های خونی و تکه تکه شده سوخته ای را بیرون کشیدیم و تصویر آن روز هیچ گاه از ذهنمان پاک نشد . بنویسید آن روز ، تنها صدایی که از تحریریه ها شنیده می شد هق هق گریه بود . بنویسید کشته شدن آنها که اول دوست و بعد همکارمان بودند ، هیچ گاه پشت آگهی های ترحیم روزنامه ها و دیوارهای شهر از یاد نرفت...بنویسید حقیقت هیچگاه پشت ابر نمی ماند !
نیمه آذر سال ۸۴
شبنم کهن چی
سفر ، کوله پشتی ، شهادت
به احترام تو سال ها سکوت خواهیم کرد
وقتی بلند شدیم برایت قصه می گویم . وقتی اوج گرفتیم از فرودهایم می گویم . از غصه ها ، دلتنگی ها... از همه آدم ها که دوستشان دارم . زخم زبان ها را فقط برای خودم نگه می دارم و خوشی ها را برایت می گویم . حالا که در آسمانی و دور از آدم های زمین ، بگذار کمی آسمانی حرف بزنیم .
راستی چرا ما با هواپیمای جنگی پرواز می کنیم ؟ مگر حالا زمان صلح نیست ؟ دوربینت را دربیاور و مردم را از همین بالا در قاب آن به ثبت برسان . مبادا در این فاصله آنها را کوچک تصویر کنی ! مردم همیشه بزرگند . داریم می رویم برای همین مردم در روزهای آرامش ، خاطرات دود ، مرگ ، شهادت ، خمپاره ، آوارگی ، تلخی و تنهایی را از نو تصویر کنیم . می خواهیم از قدرت نظامی برایشان داستان بگوییم . کمربندت را محکم ببند ، اینجا آسمان است و ما در یک هواپیماییم . همکار خبرنگار من یادت باشد جزییات را آنگونه که هست ، خوب به ثبت برسانی ؛ حالا سردبیر چه تصمیمی بگیرد، مهم نیست . ما وظیفه خود را انجام می دهیم .
قصه ات را ازغم نان آغاز کردی ، از دغدغه هایت ، از این که خط قرمزها گاهی تا مغز آدم هم کشیده می شود ، از این که همیشه باید چشمانت باز باشند ، باز، باز باز و تو داشتی قصه می گفتی که هواپیما تن سنگین خود را به ساختمان بلندی کوبید و تو بی آن که بخواهی قصه ات نا تمام ، تمام شد و به همین راحتی ، شکوهمندانه در آسمان به پایان رسیدی .
آری ، برای مردانی که همواره غم دیگران را یدک می کشند ، زمین پست جای مردن نیست . می دانی حادثه تو پانزدهمین حادثه سقوط و تو یکی از نزدیک به 1500 نفر کشته هواپیمایی در طول تنها 27 سال بودی ؟! حالا تویی و قصه سکوت و مایی که می شناختیمت . شهید صدایت کردند ، ققنوس نامیدندت و با شکوه تو را تا آخرین خانه جهان همراهی کردند . تو در سینه خاک ثبت شدی ، آرام گرقتی و همراهت هزار سوال ، سوژه ، حرف و حدیث نیز به سینه پر اسرار خاک سپرده شد . مردم این بار دنبال تو بودند ، غافل از آن که سال ها تو کاغذ به دست دنبالشان دویده بود ی... یا برایشان دویده بودی .
خبرنگار شهید ، نه خبرنگار، همیشه حاضر و آگاه است و این تهمتی بیش نیست برای تو که می خواهند همه چیز را با یک عنوان شکوهمندانه سر هم بیاورند . اکنون جمله هایت در خیابان های کم حافظه شهر قطار شده اند و تنها یک تصویر و یک اعلامیه از تو یادگار آذر تلخ 84 است . تو آرام گرقته ای و ما مانده ایم و یک دنیا خستگی ، وقتی که خودت در هوای دنیا تنفس می کردی ، گفتی سوال بپرسیم ، گفتی یاد بگیریم راست بنویسیم وحالا تو رقته ای و سوال سقوط تو ، بدون سوال شونده در میان مردان مسوول رقص گرفته است ، دیوانه وار .
ما از این همه سقوط بی جواب گلافه ایم . از مرگ های سهل انگارانه خسته شده ایم . از این که تو یک روز برای کار خبری بروی و در آسمان به پایان برسی بیزاریم .
به احترام تمام گزارش ها ، سوژه های ممنوعه ات و خبرهاهی منتشر نشده ات ، سال های سال سکوت خواهیم کرد و اگر بخواهی سوژه سقوط تو ، مانند هزار حرف دیگر فقط بین خودمان می ماند . خودمان غم می خوریم ، خودمان می گرییم .
دوستان عزیز شما در صفحه آسمان اکنون خبرنگاران شاهد و حاضری هستید که از بالاترین نقطه خلقت الهی به زمین می نگرید . لطف کنید وقتی در نوشته های آسمانی تان به اسم ما رسیدید نقطه چین نگذارید....
نیمه آذر ماه سال ۸۴
اقدس قلی زاده


